تحلیل حادثه برودپیک 92 / رامین شجاعی

 

حوادث در کوهنوردی ممکن است بر اثر عوامل طبیعی یا خطاهای انسانی رخ دهند. طبق آماری که انجمن کوهنوردان آمریکا از حوادث آمریکای شمالی از سال 1951 تا 2012 جمع آوری کرده است حوادث کوهنوردی بر اساس عوامل مستقیم بروز حادثه به ترتیب از این قرارند:

-          سر خوردن یا سقوط بر روی سنگ

-          سر خوردن بر روی یخ یا برف

-          سقوط سنگ، یخ، یا وسیله کوهنوردی

-          صعود بیش از حد توانایی

-          بیماری

-          گیر افتادن

-          بهمن

-          خطا در هنگام فرود یا شکست/پاره شدن کارگاه فرود

-          ماندن در هوای آزاد

-          از  دست دادن کنترل و سر خوردن

-          در آمدن گوه

-          اشتباه در مسیر یابی

-          سقوط در شکاف

-          استفاده نادرست از کرامپون

-          در آمدن میخ یا پیچ یخ

-          صعود بسیار سریع

-          اسکی

-          رعد و برق

-          نقص وسایل

-          موارد دیگر

 

اینها عوامل مستقیم بروز حوادث هستند. اما عوامل دخیل ممکن است موارد دیگری باشند. مثلا کسی که کلاه ایمنی ندارد با سقوط یک تکه سنگ کوچک ممکن است جان خود را از دست بدهد. علت مستقیم سقوط سنگ است ولی علت مرتبط برای بروز حادثه نداشتن کلاه ایمنی است. با این توضیح دلایل دخیل در بروز حوادث در بازه زمانی فوق الذکر از این قرارند:

-          صعود بدون طناب

-          صعود فراتر از حد توانایی

-          نداشتن یا ناکافی بودن حمایت های میانی

-          نداشتن وسایل کافی/لباس

-          عوامل جوی

-          صعود انفرادی

-          نداشتن کلاه ایمنی

-          کارگاه نامناسب

-          کنده شدن گوه

-          موقعیت نامناسب

-          تاریکی

-          جداشدن نفرات تیم از یکدیگر

-          آزمایش نکردن استحکام گیره

-          کنده شدن میخ یا پیچ یخ

-          ناتوانی در دنبال کردن راهنمایی ها

-          قرار داشتن در هوای آزاد

-          بیماری

-          نقص وسایل

-          موارد دیگر

 

عواملی نظیر صعود بدون طناب، سر خوردن، و صعود فراتر از حد توانایی در زمره خطاهای انسانی اند که موجب حادثه می گردند. عواملی نظیر تغییر شرایط جوی، و سقوط بهمن در این دسته بندی در زمره عوامل محیطی قرار دارند. به اعتقاد من بسیاری اوقات حتی در این موارد نیز می توان ردی از خطایی انسانی را یافت؛ کسی که در مسیری بهمن گیر بعد از بارش سنگین برف اقدام به صعود می کند و گرفتار بهمن می شود بر اثر خطابی انسانی حادثه دیده است.

با این مقدمه به دلایل بروز حادثه می پردازم. اما ابتدا فرض خود را از چگونگی بروز حادثه بیان می کنم.

 

قبلا گزارش برنامه را با توجه به مستندات و مشاهدات خود به اطلاع رسانده ام. در مورد چگونگی دقیق وقوع حادثه نمی توان نظر قطعی داد اما فکر می کنم آنچه بیش از هر چیز با واقعیت نزدیک تر است از این قرار است:

روز سه شنبه و روز صعود قله تیم حمله به دلایلی نامعلوم بسیار دیرتر از زمان پیش بینی اولیه (45 دقیقه)، حوالی ساعت  4 بعد از ظهر به نزدیک قله و 1 ساعتی آن می رسد. علت این تاخیر می تواند اشتباه طبیعی در تخمین باشد - همانطور که بسیاری از کوهنوردان برجستگی های پیش رو را قله فرض می کنند ولی بعد از رسیدن به بالای آن متوجه می شوند هنوز تا قله مسافت بیشتری لازم است پیموده شود؛ یا مواجهه با یک مانع طبیعی، مثلا نواری صخره ای که عبور از آن ساعت ها وقت گرفته است. احتمالات دیگر نظیر بیماری یا ضعف جسمانی به نظر من قابل قبول نیست زیرا تخمین نهایی آنها یعنی فاصله 30 متری تا قله و طی آن در عرض 1 ساعت، سرعت طبیعی است که در این ارتفاع انجام می شود بنابراین اگر در آن ساعات می توانسته اند با سرعت طبیعی صعود کنند منطقا می توان نتیجه گرفت در ساعت های قبل از آن نیز با سرعت طبیعی قادر به صعود بوده اند. و این موضوع نافی احتمال بیماری یا ضعف جسمانی است.

نفرات تیم حمله با ذهنی روشن و باز به قله می رسند و هیچ علائمی از بیماری های ارتفاع یا تحلیل قوای فکری در آنها به چشم نمی خورد. بعد از رسیدن به قله در فاصله بین دو قله فرعی و اصلی چادر می زنند. و صبح روز بعد حوالی 8 صبح به راه می افتند. از این ساعت هوا در منطقه به شدت خراب می شود. آنها بدون داشتن دید کافی و بدون شناخت دقیق از مسیر برگشت یکی از برج های بین قله اصلی و فرعی را همان قله فرعی 8035 متر فرض کرده و به پایین می روند تا به گردنه 7800 متر برسند. در ساعت 10 صبح متوجه می شوند که مسیر احتمال دارد اشتباه باشد و با بیس کمپ تماس می گیرند. راهنمایی ها به آنها در پیدا کردن مسیر کمکی نمی کند و با اتمام باطری بیسیم فرود خود را ادامه می دهند. بعد از فرود حدود 300 متر (ارتفاع 7700-7800متر) و از شیب هایی که در بعضی قسمت ها صخره ای بوده است، در لحظه ای که هوا باز شده کمپ 3 را دیده اند و متوجه می شوند اشتباه فرود رفته اند. بعد از آن بیشتر مسیر را تا نزدیک یال باز می گردند. این دومین روز صعود بدون غذا و اولین روز بدون آب برای آنها بوده است. روز بعد، پنجشنبه، دیگر رمقی برای حرکت در آنها باقی نمانده است و زمینگیر می شوند. آیدین چند روز بعد در آخرین تلاش هایش اقدام به فرود می کند و در حوالی ارتفاع 7700 متر در رخ غربی آخرین تماس تلفنی خود را بر قرار می نماید.

 

با این تفصیل می بینیم که تیم ما از نظر شرایط جسمانی و روانی در شرایطی  قرار داشت که می توانست در صورتیکه هوا خوب بود به راحتی خود را به کمپ 3 برساند. بنابراین علت مستقیم این حادثه عواملی مانند ضعف جسمانی، صعود بیش از حد توانایی، یا نداشتن وسایل کافی نبوده بلکه گم شدن در هوای خراب علت مستقیم حادثه بوده است. حادثه ای که در دسته بندی حوادث در گروه "عوامل جوی" منجر به حادثه قرار می گیرد.

گم شدن در هوای خراب در کوهنوردی بسیار اتفاق می افتد. خدا می داند مرحوم جلال رابوکی چند بار به قله دماوند در تابستان و زمستان از مسیر های مختلف صعود کرده بود. او بهتر از هر کس دیگری با مسیرهای صعود و فرود دماوند آشنا بود. و بسیاری از صعودهایش در هوای طوفانی صورت گرفته بود. اما در آخرین صعود خود در طوفانی بسیار سهمگین از مسیر منحرف شده و به دره یخار سقوط می کند. مرحوم خادم و همنورد روسی اش بر روی K2 از کمپ 4 به سمت کمپ 3 مسیر را گم می کنند و ناپدید می شوند. آنها مسیر را قبلا صعود کرده بودند اما در هوای طوفانی و مه آلود و در شرایطی که دید به حداقل ممکن می رسد، بر روی شیب های سفید برفی تشخیص اینکه به کدام سمت می روید بسیار دشوار است.

حال سوال این است که آیا می شد از این حادثه اجتناب کرد؟ آیا علت دیگری هم می توانست در این حادثه دخالت داشته باشد؟ چه کارهایی می شد انجام داد، یا نمی بایست انجام داد تا این حادثه رخ ندهد؟ اینها سوالاتی بوده اند که در این مدت سعی کردم به آنها جواب دهم. ده ها نقد و نظر را خوانده ام و مدتها راجع به آن فکر کرده ام. به نظرم در پاسخ به این سوالات این عوامل قابل ذکرند:

1-      تیم ما می توانست از صعود صرف نظر کرده و عصر روز سه شنبه به جای قله اصلی به سمت قله فرعی حرکت نماید. قبلا اشاره کرده ام که به نظرم تصمیم تیم برای صعود قله تصمیمی است که بسیاری از کوهنوردان در شرایط مشابه گرفته اند و از این بابت نمی توان خرده ای به آنها گرفت. فرصت دوم برای بازگشت بعد از صعود قله به دست آمد که می توانستند در روشنی هوا یعنی تا ساعت 8 شب حداقل خود را به گردنه 7800 متر برسانند. و آخرین بار صبح چهارشنبه اگر به جای ساعت 8 مثلا ساعت 5 صبح شروع به صعود می کردند تا قبل از خراب شدن هوا می توانستند به قله فرعی و حتی به گردنه 7800 متر برسند. متاسفانه تیم ما از این فرصت ها استفاده نکرد.

به نظر من مهمترین تجربه ای که می توان در اینجا اندوخت این است که هنگام صعود کوه های بلند باید از هر فرصتی حداکثر بهره را برد. متاسفانه این نیز یک پدیده شایع در بین کوهنوردان است که بعد از رسیدن به قله، برگشت کم اهمیت قلمداد می شود. می توان درک کرد که بعد از تلاشی سخت و رسیدن به قله سطح انگیزش در افراد به مقدار زیادی کاهش می یابد. همچنین می شود فهمید تیم ما سخت به استراحت نیاز داشت. اما باید به این باور رسید که صعود با رسیدن به قله پایان نیافته است و در هنگام فرود همانند صعود باید بسیار چالاک و سریع از هر فرصتی استفاده کرد تا به پایین بازگشت.

مرحوم فرشاد خلیلی و من در سال 73 اقدام به صعود زمستانی گرده آلمانها کردیم. روز صعود گرده ساعت 3 صبح بیدار شدیم، ساعت 5 از پناهگاه علم چال راه افتادیم و ساعت 7 اول مسیر بودیم. همان روز با سرعتی خوب گرده را صعود کردیم و شب را در پناهگاه خرسان گذراندیم. شاد و سرخوش و البته خسته از صعود، صبح روز بعد بسیار دیر هنگام، و حدود ساعت 10 صبح حرکت کردیم. قصدمان بازگشت از مسیر سیاه سنگها بود. قبل از فرود از روی سیاه سنگها به دلیلی نزدیک 3-4 ساعت از وقتمان را از دست دادیم بطوریکه دیگر زمانی برای فرود نداشتیم و مجبور شدیم آن شب را در پناهگاه سیاه سنگ بگذارنیم. غذا تقریبا نداشتیم و اگر هوا روز بعد خراب می شد و مجبور می شدیم در پناهگاه بمانیم قطعا با مشکلات زیادی روبرو می شدیم. اما بخت با ما یار بود و هوا یک روز دیگر هم خوب ماند. اگر آن روز ساعت 5 صبح از پناهگاه خارج می شدیم حتی با وجود از دست دادن 3-4 ساعت زمان می توانستیم خود را همان روز به علم چال برسانیم.

من این تجربه را داشتم و در برنامه برودپیک سعی کردم به اعضا تیم نیز اهمیت این موضوع را گوشزد کنم. در صحبت هایی که در طول برنامه داشتیم و همینطور بعد از صعود قله به آنها گفتم صعود تا بازگشت صحیح و سالم به کمپ 3 تمام نمی شود. اما نتوانستم آنها را به اهمیت این موضوع واقف نمایم به طوریکه با همان جدیت و عزمی که برای صعود قله داشتند، برای بازگشت تلاش کنند.

2-      ما مسیر برگشت از قله تا کمپ 3 را بررسی کرده بودیم. عکس های آن را دیده بودیم و از کسانی که این مسیر را صعود کرده بودند پرس و جو کرده بودیم. در این مشورت ها هیچ گاه صحبتی از برج های بین قله اصلی و فرعی و امکان فرود اشتباه از آنها به میان نیامد. به احتمال زیاد به این دلیل که هیچ کس حدس نمی زد برگشت از آنها خطر گم شدن را به همراه داشته باشد. عکس هایی که ما در اختیار داشتیم شبیه به اینها بودند:

 

 

 

 

 

از این عکس ها نمی شد حدس زد کسی ممکن است در این قسمت گم شود. مسیر بین قله اصلی و فرعی از نظر فنی ساده ترین و کم خطرترین قسمت به نظر می رسید.

 

عکس بعدی را این اواخر و با هدف یافتن تصویری از برج های بین دو قله پیدا کردم:

 

 

این تصویر نشان می دهد که در فاصله بین دو قله برج هایی وجود دارند که یا دور زده می شوند یا یک صعود و فرود کوچک از روی آنها انجام می گیرد. برای عبور از آن باید چند متری ارتفاع کم یا زیاد کرد. حتی حالا هم باور اینکه کسی ممکن است در این قسمت گم شود برایم سخت است. مگر آنکه برنامه هایی را به یاد آورم که حتی فاصله دو متری جلوی خود را تشخیص نمی دادم و نمی دانستم کجا می روم. برای من چند بار پیش آمده است که در طوفان و مه و با وسعت دید صفر فقط قدم بر می داشته ام تا حداقل از سرما یخ نزنم والا هیچ نمی دانستم مسیری که طی می کنم از شیبی بهمن خیز یا نقاب و پرتگاه سر در نمی آورد.

 

 

 

نگرانی اصلی من یال بین گردنه تا قله فرعی بود. به عکس های زیر نگاه کنید:

 

 

 

 

یالی باریک که چند متر اشتباه باعث پرت شدن شما به یک سمت یال می گردد. از این بابت توصیه های لازم را به تیم حمله کرده بودم.

 

 

 

 

 

3-      در عکس های مسیر برگشت از قله فرعی تا گردنه 7800 متر معلوم است که فرود طولانی از روی صخره ها وجود ندارد. متاسفانه تیم حمله در هنگام فرود بر روی صخره ها فرود می روند و نمی توانند آن را به عنوان نشانه ای از اشتباه در مسیریابی تشخیص دهند. سردرگمی ناشی از طوفان، نیاز روانی به بازگشت، و خستگی را می توان با بروز این خطا مرتبط دانست.

 

 

 

به عقیده من مهمترین عوامل انسانی که در حادثه دخالت داشتند در همین موارد خلاصه می شوند. اما علت اصلی حادثه گم شدن در هوای خراب بود. در طول 2 هفته قبل و بعد از صعود، چهارشنبه بدترین هوا را داشت و این دقیقا همان روزی بود که تیم ما خسته و گرسنه پا در مسیر ناشناخته می گذاشت. بدشانسی از این بدتر نمی شد. اگر بخواهم در تاثیر هر یک از این موارد بر حادثه درصدی تعیین کنم می توانم برای عوامل محیطی 90 درصد و خطاهای انسانی 10 درصد را در نظر بگیرم. خطای انسانی بین من به عنوان سرپرست و تیم حمله تقسیم می شود.

 

 

 

توضیح دو نکته را ضروری می دانم:

 

اول اینکه تیم ما متاسفانه اطلاعات جی پی اس را نداشت. آیدین از قبل از برنامه سال 90 به دنبال این اطلاعات بود و به همه دوستانش این موضوع را اعلام کرده بود. امسال نیز من و بقیه بچه ها سعی مان را کردیم تا با جستجو در اینترنت این اطلاعات را به دست آوریم. از کوهنوردان ایرانی هم این درخواست انجام شد اما این اطلاعات اگر هم وجود داشته باشد هرگز به دست ما نرسید.

 

همینطور استفاده از گوگل ارت برای پیدا کردن مختصات به ذهن ما نرسید. اما هنوز هم نمی توانم برای چنین قله هایی استفاده از آن را توصیه کنم. مثلا می دانیم پایین ترین نقطه گردنه بین قله فرعی و قله مرکزی، در بالای دهلیز برفی و نقطه ای صخره ای به موازات آن قرار دارد که ارتفاع آنها حدود 7800 متر است. در گوگل ارت گردنه نقطه 7800 متر 7921 متر ارتفاع داده شده است و پایین ترین نقطه گردنه 7821 متر بر روی قسمت های صخره ای و 100 متر پایین تر از انتهای دهلیز برفی نشان داده شده است. به این تصویر نگاه کنید:

 

 

 

 

و مقایسه کنید با تصویر واقعی. ببینید چگونه گردنه را به اشتباه نشان می دهد و اینکه تناسبات (مثلا قله مرکزی در شمال گردنه) ابدا با واقعیت سازگاری ندارند. اشتباهی که ناشی از خطای دید به دلیل زاویه دید متفاوت (یکی از بالا و دیگری از پایین) نیست:

 

 

 

همچنین گوگل ارت قله اصلی و فرعی برودپیک را 8015 متر نشان می دهد که اشتباه است؛ قله اصلی 8047 تا 8051 متر ارتفاع دارد. یال بین قله فرعی و اصلی شباهت کمی با عکس ها دارد. بنابراین فکر نمی کنم بتوان استفاده از آن را برای مسیر یابی دقیق در چنین قله هایی توصیه کرد؛ جایی که چند متر قدم اشتباه باعث سقوط شما به قعر دره می شود.

 

به علاوه من همچنان به کارآیی استفاده از جی پی اس در شرایطی که تیم ما گرفتار آن شد شک دارم. توجه کنید تیم ما حتی به عنوان قطب نما هم نتوانست از جی پی اس استفاده نماید. چرا که آنها می دانستند گردنه در سمت شمال آنها قرار دارد و نه در سمت غرب. اما مسیر خود را به سمت غرب و با خیال رسیدن به گردنه 7800 متری ادامه دادند. با این همه همراه داشتن مختصات جی پی اس نه بار اضافه ای به شما تحمیل می کند و نه هزینه ای در بر دارد. فقط باید بسیار مواظب بود از جی پی اس به عنوان یک وسیله کمکی استفاده کرد و توجه داشت که کارآیی آن ممکن است بسیار محدود باشد.

 

با وجود این محدودیت ها در استفاده از جی پی اس و این واقعیت که ما سعی مان را برای به دست آوردن اطلاعات جی پی اس کردیم فکر نمی کتم بتوان به نداشتن اطلاعات جی پی اس عنوان اشتباه اطلاق کرد.

 

همچنین ناآگاهی های دیگر را نیز باید با توجه به واقعیات موجود در نظر گرفت. ما از اینکه می توان اطلاعات جی پی اس را از طریق تلفن ثریا فرستاد بی اطلاع بودیم. اما تا زمانی که مدیر شرکت ثریا در ایران به آن اشاره نکرده بود کسی از این موضوع صحبتی نکرد. کسی نمی دانست هلی کوپترهای پاکستان می توانند تا ارتفاع 8000 متری هم پرواز کنند؛ نه ما، نه توماس لامل که شغلش امداد هوایی در کوهستانها آلپ است، نه کارمندان پاکستانی و نه هیچ یک از کوهنوردان خارجی که در منطقه بودند. نام این موارد تجربه اندوختن است نه اشتباه.

 

پی نوشت: مختصات جی پی اس، یا عکس ها و فیلم های خوبی که در دوربین ها و کامپیوترهای کوهنوران ایرانی مانده اند دیگر به کار ما نمی آیند. از کوهنوردانی که به کوه های بلند صعود کرده اند و این اطلاعات را در اختیار دارند درخواست می کنم آنها را در فضای مجازی قرار دهند تا حداقل برای دیگران قابل استفاده باشند.

 

دوم: در روزهای اول بعد از برگشتنمان به ایران از کمبود بی سیم به عنوان اشتباهی که در بروز حادثه نقش داشت یاد کردم. اما امروز فکر نمی کنم منصفانه باشد آن را به عنوان یک "اشتباه" در نظر بگیریم. ما کاری را کردیم که همه تیم های هیمالیا نوردی انجام می دهند. از این جهت امکاناتمان از بسیاری از تیم های خارجی و ایرانی که هیچ بی سیمی نداشتند نیز بهتر بود. اما اهمیت داشتن بی سیم های بیشتر تا کنون برای کسی روشن نشده بود. می توان این نکته را به عنوان یک تجربه قابل انتقال در نظر گرفت اما در دسته بندی ضعف های برنامه فکر نمی کنم منصفانه باشد آن را به عنوان اشتباه در نظر بگیریم. این هم یکی از ده ها "ای کاش" و "اگر"ی است که بعد از حادثه می توان از آنها درس گرفت و مراقب بود در برنامه های دیگر تکرار نشوند.

 

***

 

خطاهای کوچک و بزرگ بسیاری در هر برنامه ای اتفاق می افتند. در هر فعالیت و در هر ورزشی اشتباه صورت می گیرد. چرا که انسان جایزالخطا است. در فوتبال خطا در زدن پنالتی در نهایت ممکن است به باخت تیم منجر شود. در دسته ای دیگر از فعالیت ها، مانند کوهنوردی، یا اتومبیل رانی، این خطاها ممکن است نتایج غیر قابل جبرانی در پی داشته باشند.

 

می توانم کوهنوردی در این سطح را با رانندگی مسابقات سرعت مقایسه کنم. یک راننده معمولی در فعالیت های عادی روزمره ممکن است ده ها اشتباه کند که هیچ کدام نتایج ناگواری ندارند. ممکن است حواسش به رادیو باشد، با سرنشین دیگر صحبت کند، یا در افکار خود غرق باشد و ترمزی را لحظه ای دیرتر بگیرد. همه ما چنین تجربیاتی داشته ایم. اغلب اوقات هم هیچ اتفاقی نمی افتد. در معدود دفعاتی ممکن است تصادف هم کرده باشیم اما به علت سرعت کم تصادف فقط به خسارت مالی خاتمه یافته است. اما اگر ما در حد توان رانندگی خود رانندگی کنیم و مثلا با سرعت 200 کیلومتر در ساعت در پیست مسابقه برانیم کوچکترین خطایی، مثلا حواس پرتی فقط برای لحظه ای کوتاه و یک صدم ثانیه ترمز دیرهنگام ممکن است خود یا راننده دیگری را با خطر مرگ مواجه سازد.

 

این شرایط برای راننده حرفه ای سرعت نیز دقیقا برقرار است. تنها تفاوت این است که حد نهایی رانندگی یک راننده حرفه ای بیشتر از من و شماست. اما او هم برای آنکه در سطح خود رقابت کند دائما مجبور است در حد توان خود رانندگی نماید یعنی جایی که احتمال اشتباه بیشتر است و هر اشتباهی ممکن است نتایج اسف باری در پی داشته باشد.

 

همه ما با آگاهی از این موضوع پا به برنامه گذاشتیم.

 

 

 

موضوع بعدی که برای حداقل خود من مطرح است این است که این اشتباهات در چه سطحی تقسیم بندی می شوند؟ آیا می توان آنها را عدم رعایت اصول اولیه کوهنوردی انگاشت؟ مثلا در اصول کوهنوردی از زدن کارگاه با سه نقطه تحت زوایای خاص صحبت می شود. حال اگر حادثه بر اثر کنده شدن کارگاهی که با یک نقطه تشکیل شده رخ دهد (درحالیکه امکان زدن کارگاه کامل وجود داشته باشد) می توان به آن خطای بی توجهی به اصول اولیه اطلاق نمود. معتقد نیستم خطاهای ما در این دسته بندی قرار می گیرند. مثلا تیم حمله در تشخیص موقعیت بسیار حساس خود و لزوم به فرود هر چه سریعتر قضاوت نادرستی داشت. اما خطای قضاوت نادرست (judgemental error) بسیار ظریف و موردی است و به هزار و یک عامل جانبی دیگر بستگی دارد. وقتی شما روزها در حد توانایی خود تلاش می کنید، خود به خود این ریسک را هم می پذیرید که ممکن است در مواقعی قضاوت نادرستی داشته باشید.

 

از طرف دیگر خطاهای پیش پا افتاده نیز در شرایط سخت بسیار رخ می دهند. شما را به حوادث بیشماری ارجاع می دهم که به همین شکل رخ داده اند. خوب نبستن کرامپون و در آمدن آن قطعا نادیده گرفتن یکی از اصول اولیه کوهنوردی است. غیر از این است؟ اما چطور کوهنورد توانایی همچون پیتروفسکی (همنورد کوکوچکا در صعود مسیر جدید بر روی رخ جنوبی K2) کرامپون خود را درست نمی بندد و سقوط می کند؟ جواب آن این است که او سه روز است قطره ای آب از گلویش پایین نرفته، و دو شب را در هوای آزاد بدون کیسه خواب و چادر در ارتفاع بالای 8200 متر گذرانده است. او بی خواب، خسته، گرسنه، تشنه و بی رمق است. قوای فکری اش به شدت تحلیل رفته است. سر زدن چنین اشتباه پیش پا افتاده ای تحت چنین شرایطی به وقوع پیوسته است.

 

مثال دیگری را در نظر بگیرید. پیر بگین همنورد ژان کریستوف لافای بعد از تلاش آلپی بر روی رخ جنوبی آناپورنا، به دلیل سردرگمی ناشی از طوفان، به علت خستگی مفرط ناشی از صعود و فرودی نفس گیر، یکی از اولین اصول کوهنوردی را رعایت نکرده و خود را فقط از یک نقطه حمایت می کند. نقطه ای که با فشار وزن خود او از جا کنده شده و او به قعر جبهه سقوط می کند. پیر بگین یکی از بهترین کوهنوردان زمان خود بود.

 

بله شما وقتی در حداکثر توان جسمانی و روانی خود صعود می کنید این خطر را هم می پذیرید که ممکن است اشتباهات کوچک و بزرگی انجام دهید که نتایج غیر قابل جبرانی داشته باشند. تیم ما در حد نهایی توانایی جسمی و روانی خود فعالیت می کرد  و من در حد نهایی توان مدیریتی خود. باید به اشتباهات ما از این زاویه نگریست. ما به خوبی می دانستیم صعود مسیر جدید به روش آلپی بر روی برودپیک ساده نیست. همه می دانستیم تا چه اندازه به حد خود نزدیک خواهیم شد.

 

چند سال پیش در یکی از نوشته هایم در ارتباط با حادثه نانگاپاربات نوشتم: "... از سال ها پیش به این باور رسیده بودم که ورزشی که ما انتخاب کرده ایم در سطوح پیشرفته خطرناک است و اشتباهات حتی کوچک ما یا همنوردانمان ممکن است به قیمت جان کسی تمام شود... من از همنوردم انتظار ندارم تمام تصمیماتش بخصوص در شرایط بحرانی صحیح باشد... "

 

 

 

اشتباهاتی که در هر برنامه ای صورت می گیرند. خوشبختانه بیشتر اوقات به خیر می گذرند و کسی آسیبی نمی بیند. از خودم مثال می زنم. ما در صعود راکاپوشی در سال 76 بدون تجربه قبلی در هیمالیا وارد برنامه شدیم. تصمیمات اشتباه بسیار زیادی گرفتیم اما برنامه با موفقیت به اتمام رسید و به جز حادثه در رفتن کتف آقای افشاریان حادثه جدی دیگری نداشتیم. اگر روز صعود قله هوا خراب می شد حداقل خود من برای برگشت با مشکلات بسیار زیادی مواجه می شدم. به سرپرستی خودم در برنامه راکاپوشی به مراتب نمره ایی پایین تر از سرپرستی در این برنامه را میدهم. اما متاسفانه بدترین حادثه قابل تصور در این برنامه اتفاق افتاد.

 

 

 

سخنی با خانواده محترم این عزیزان

 

از اینکه این اتفاق افتاد متاسفم. بی اندازه متاسفم. می خواهم بدانید بچه ها از اینکه با چه خطراتی روبرو بودند آگاهی داشتند. و با وقوف کامل نسبت به این خطرات شجاعانه برای تحقق رویایی که سالها در آرزوی آن بودند قدم برداشتند. آیدین اخرین جملاتش را خطاب به خوانندگانی می نویسد که آن دست نوشته ها را خواهند خواند. او و پویا گذرنامه هایشان را و مجتبی دفترچه خاطراتش رابه افشین می سپارند.

 

بعد از سالها تلاش و تمرین، بعد از روزهایی سخت در دشوار ترین شرایط ممکن شادی و شعف دست یابی به موفقیت با هیچ چیز در دنیا قابل مقایسه و تعویض نیست. بیشتر مردم دنیا هرگز چنین لحظاتی را در عمر خود تجربه نمی کنند. بدانید آنها با رسیدن به قله شادترین لحظات زندگی شان را تجربه کردند.

 

شما فرزندان برومند و متهوری تربیت کردید. پدران و مادرانی هستند که آرزویشان پرورش فرزندانی همچون این عزیزان است. آنها الگوی بسیاری از مردم کشورمان خواهند بود.

 

آقایان بابازاده، سعدی، بختیاری، من و بقیه دوستانمان در باشگاه آرش، آنچه در توان داشتیم به کار گرفتیم تا این حادثه رخ ندهد. اما نتوانستیم. و از این بابت بسیار متاسفیم.

 

آقایان بابازاده و بختیاری تنها ما را در رسیدن به رویایمان یعنی تلاش برای صعود برودپیک از مسیری جدید یاری نمودند. می خواهم به نکته ای در مصاحبه اخیر آقای عظیم قیچی ساز اشاره کنم. آنجا که می گوید حاضر نیست با کسی حتی با یک پرواز از کشور خارج شود مبادا مرگ احتمالی همراهش به پای او نوشته شود. باور کنید همه ما از این موضوع به خوبی مطلع بودیم. نمی خواهم هیچ ایرادی به آقای قیچی ساز و طرز تفکرش بگیرم. هر کس مختار است آنگونه که مایل است کوهنوردی کند. اما ما این مسئولیت سنگین را بر عهده گرفتیم تا صعودی را به انجام رسانیم که فقط از یک گروه منسجم بر می آمد. صعودی تیمی که در ضمن آن تجربیات بیشتری به دست آید و منتقل گردد.

 

مارتی اشمیت و پسرش در K2 بر اثر سقوط بهمن کشته شدند. امکان داشت مارتی زنده می ماند و پسرش کشته می شد. لازم نیست فرض کنم اگر جای مارتی اشمیت بودم چه حالی داشتم. نه خیر لازم نیست فرض کنم. من همان مارتی اشمیت هستم که پسرش را در بهمن از دست داده و خود زنده مانده است. کوهنوردی ورزش بیرحمی است ، بهترین دوستان و عزیزانتان را در آنجا میگذارید و به خانه برمیگردید و غم از دست دادنشان را تا آخر عمر در کوله بار خود بدوش می کشید .

 

***

 

مدتها بود که امکان مرگ خودم را در کوه پذیرفته بودم. اما حالا باید جواب این سوال را پیدا می کردم؛ آیا کوهنوردی ارزش از دست دادن انسانهایی که از جان خود برایتان عزیزترند را نیز دارد؟ جواب سوالم را در این بخش از کتاب کوهنوردی دشوار ( Extreme Alpinism) نوشته مارک توایت یافتم:

 

اغلب کوهنوردان و خانواده آنها از اندیشیدن در باره عواقب کوهنوردی اجتناب می کنند. تهدید دائمی آسیب دیدگی یا مرگ نقش بسیار بزرگی در چرایی صعود افراد به کوه های بلند ایفا می کند، در روشی که انتخاب می کنند، و اینکه چرا برخی در نهایت از آن دست می کشند. کوهنوردی اغلب به معنی پذیرش خطر و مرگ است. در باره مردن دوستانتان در میان ابرهاست. کشته شدن در زیر بهمن یا ریزش های سنگ. شاید مرگی در عزلت بر اثر یخ زدن در انتهای یک شکاف عمیق و تاریک. یا فقط نشستن برای لحظه ای استراحت و هرگز برنخاستن – سقوط در روزی که زیباتر از آن قابل تصور نیست. ضربه مغزی و خونریزی داخلی مرگباری که کسی متوجه آن نمی شود. به معنی مردن کوهنوردان در انجام کاری است که به آن عشق می ورزند، و نظاره گرانی که برداشت های خودشان را دارند، قضاوت می کنند و شاید حرف آخر را هم همانها بزنند. در باره آدم هاست و خطری که به جان می خرند: خطراتی که برای همه آنها یکسان است، چه برای آنها که به سختی از مهلکه جان به در می برند و چه آنها که کشته می شوند. در باره میل آتشین است، اعتیاد به صعودهای بالاتر، سخت تر، و طولانی تر. در باره زمانی است که شما جان سالم به در بردید و دیگران کشته شدند. مرگ در کوه می تواند مرگ ناغافل یک راهیپیما بر اثر سقوط یک تکه سنگ باشد. یا می تواند به زیبایی 7 کوهنوردی باشد که سعی می کنند از یک طوفان جان سالم به در برند. روز به روز با آن دست و پنجه نرم می کنند و آنچه در چنته دارند به میدان می گذارند. اما یک به یک می میرند. به آرامی. از سرما، از خستگی، از نبرد سختی که در آن جنگیدند. تا زمانی که فقط یک نفر زنده می ماند.

 

آن را زیبا می خوانم چرا که بزرگترین کنش آدمی تلاش برای زنده ماندن است.

 


برچسب‌ها: برودپیک 92
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1392ساعت 4:58  توسط رامین شجاعی  |  28 نظر
/ 0 نظر / 120 بازدید